تشنگی آور به دست...

the first

بعد از 6 سال بالاخره تصمیم گرفتم نوشته هامو از کاغذ به اینجا انتقال بدم... هم چنان مخاطب خودمم ولی فرقش اینه که  بقیه هم میتونن بخونن...

 

بعد از 6 سال خوندن وبلاگ های دوستان می خوام بنویسم...

 

از همه چیز...

 

از کتاب که انگیزه اصلیم برای داشتن وبلاگ هست؛

از اتفاقات؛

از شنیده ها و دیده ها و ...

 

اگه مطالب اینجا فقط برای یک نفر مفید باشه وبلاگ به هدفش رسیده... که اون یه نفر هم میتونه من چند سال آینده باشهwink.

۲۳ تیر ۰۰ ، ۰۷:۵۴ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سین ^_^

امان از عُجْب!

گناهی که تو را پشیمان کند، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وا دارد.

«حکمت ۴۶ نهج‌البلاغه»

۰۷ آذر ۰۰ ، ۰۸:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سین ^_^

راحت جا نزن...

کسی به شایستگی و آرمان گرایی تو

همه چی رو اینجوری رها کنه!

به نظرت راحت داری جا نمیزنی؟

۰۶ آذر ۰۰ ، ۲۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سین ^_^

دو تا بگیر!

ساعت ۹ نشده بود به خاطر شربت دیفن هیدرامین خوابم برد نزدیک ظهر بود گوشیم زنگ خورد فکر کردم آلارم هست ولی پدر بود، ( آلارم و زنگ خور گوشیم یکیه!) گفت به مامان بگم مرغ خریده! منم دلخور و خواب آلود گفتم مگه خودش نمیدونه، خواب بودم، حتما باید بهش بگم؟ گفت بگو بهش. بلافاصله بعد از قطع گوشی پشیمون شدم از لحن حرف زدنم:( ولی چه فایده... 

مثل اینکه صبح که پدر می‌ره بازار مامان بهش میگه مرغ بخر برا ظهر و پدر میگه شاید نتونم و مامان هم یه غذای دیگه درست می‌کنه و پدر هم که فکر می‌کنه هنوز دیر نشده خواسته اطلاع بده:)... نمی دونم و نپرسیدم چرا به مامان زنگ نزده! شاید تو حیاط بوده گوشی جواب نداده!؟...

شب که پدر سر کار بود دوباره زنگ زد ولی به خواهرم دفعه دوم من جواب دادم، گفت میخواد بره ...( مرکز استان) و آدرس یه برگه ای داد تو اتاقش که بدم مامان بده به همکارش که میاد دم در خونه... با خنده گفت میرم .... زن میگیرم همونجا میمونم دیگه برنمی گردم( پدر گاهی شوخه:) ) منم بر خلاف همیشه که می‌خندیدم فقط و چیزی نمیگفتم بهش گفتم دو تا بگیر :))) خندید و خدافظی. 

اومدم به مامان گفتم بابا چی گفته و چی جواب دادم. گفت جدی؟ گفتی؟ بعدشم گفت خوب گفتی:))

خدا خیلی مهربونه که یه فرصت بهم داد تا اون مکالمه سر ظهر با این مکالمه آخر شب جبران کنم. البته همیشه مهربون بوده:)

 

۰۳ آذر ۰۰ ، ۰۶:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سین ^_^

کوتاهی نکن...

آنانکه وقتشان پایان یافته است، خواستار مهلتند و آنان که مهلت دارند، کوتاهی می ورزند! 

« حکمت ۲۸۵ نهج‌البلاغه»

۲۵ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سین ^_^

نگران نباش:)

اگر به آنچه که می خواستی نرسیدی، از آنچه هستی نگران مباش.

«حکمت ۶۹ نهج‌البلاغه»

۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۲:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سین ^_^