تشنگی آور به دست...

طبقه بندی موضوعی

«غم انگیز بود وقتی به این فکر میکرد که این بارقه های خاطرات تمام آن چیزی است که از آن دوران پر تلالو غنی باقی مانده است؛ از رخدادهایی تا بدان حد لبریز از زندگی، از معنا و از تلخی.»

 

 

«اسپینوزا از یه جمله لاتین خیلی خوشش میومده:«از منظر ابدیت». به نظر اون رویداد های روزمره کلافه کننده، کمتر باعث تشویش میشن اگر که از منظر ابدیت بهشون نگریسته بشه!»

  😊  وقتی این قسمت از کتاب درمان شوپنهاور خوندم باهاش ارتباط برقرار کردم و خوشم اومد چون قبل از این، منطق خودم برای صبر همین بوده! میگم نهایتا دیگه صد سال اینجا باشیم صد سال در مقابل ابدیت چیزی نیست.‌‌.. خیلی بهتر میشه تحمل کرد اون قسمت های سخت زندگی رو... 

 

 

«حداقل باعث آرامشم میشه که فکر کنم تو هم اونجایی! تصور اینکه تنها اما با هم هستیم کمتر شومه!»

 

 

«این ایزوله شدن یه جور قرنطینه دوجانبه است! در وهله اول، خود شخص بیمار خودشو ایزوله می‌کنه چرا که نمی‌خواد دیگران رو با خودش بکشونه به قعر نا امیدی و بدبختی... و دوم اینکه دیگران ازش دوری میکنن؛ حالا یا به خاطر اینکه نمیدونن باهاش چطوری رفتار کنن و حرف بزنن، یا اینکه به کل نمیخوان اصلا با مرگ سر و کاری داشته باشن!»

   😊این قسمت منو یاد عزیزی میندازه که بینمون نیست، به خاطر همین طرز فکر: ایزوله شدن... نتونستم برای آخرین بار ببینمش و حسرتش تا همیشه هست...............

 

 

 

«افراد مستعد می توانند هدفی را بزنند که دیگران توانایی زدنش را ندارند؛ در حالیکه افراد نابغه می‌توانند هدفی را بزنند که دیگران توانایی دیدن اش را ندارند.»

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۱ ، ۲۳:۵۰
سین ^_^

«خط واحد داشت حرکت میکرد، قرار بود چند روزی بریم شهر مجاور... باهامون نیومد ولی اومده بود بدرقه. وقتی خط واحد حرکت کرد کاملا غیر ارادی سرم کامل برگردوندم به سمت چپ که برای آخرین بار ببینمش، انگار نیرویی منو به این کار وادار کرد!!!! بعدش هنگ بودم، شکه بودم، متعجب و سرشار از حس های متضاد...اون لحظه ثبت شد، شد نقطه عطفی از زندگی، آگاهی از حسی که تا اون موقع خوب خودش مخفی کرده بود... موقع خداحافظی سرم برگردوندم اما اینبار کاملا ارادی و یه نگاه بهش انداختم پر از غم و دلتنگی و حسرت و درد و ... نه! کلمات قادر به توصیف حس نهفته در اون نگاه نیستن:)»

این دیالوگ: «اگه اون به تو حسی داشته باشه، برمیگرده نگات می‌کنه» از فیلمی هست که بیش از ۲۰ سال از تولیدش گذشته... ولی سال ها بعد از تولید فیلم کیلومتر ها دورتر از لوکیشن به واقعیت پیوست.

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۰۱ ، ۲۳:۳۹
سین ^_^

میگن اونایی که هفت ماهه به دنیا میان عاطفی تر هستن!؟ بین اطرافیانم سه نفر میشناسم که هفت ماهه به دنیا اومدن و یه سری رفتارها ازشون دیدم که نشون دهنده روحیه حساس ترشون هست:)

دختر خواهرم که یک تا دو ساله بود وقتی میومدن خونمون، تا حدود نیم ساعت بغل من یا خواهر یا مامانم میموند و اصلا تکون نمی‌خورد مثل کسی که صد ساله طرف رو ندیده حالا ولش نمیکنه😄 نی نی مثلش ندیدم در ابراز احساسات:)) اگه ایستاده باشی میاد پاهات بغل می‌کنه( قدش نمی‌رسه دیگه:) اگه نشسته باشی میاد سرش می‌ذاره رو پات یا از یه طرف بغلت می‌کنه یا ...

یه نفر دیگه از هم اتاقی های دانشگاهمه:)). حالش خوب نبود و علایم سرماخوردگی داشت، چند روز اول هفته اومد سر کلاس، از طرف بچه ها هم سرزنش میشد که اصلا نباید میومد دانشگاه و خوابگاه وقتی حالش اینقدر بده، حق هم داشتیم چون ممکن بود ما هم مریض بشیم:(. خیلی حالش بد شد ونتونست بیاد سر کلاس، بچه ها هم میگفتن نیا، یادمه دراز کشیده رو تخت و ما هم آماده شده بودیم داشتیم میرفتیم، خیلی ناراحت بود و کاری از دست ما ساخته نبود، قبل از اینکه برم بیرون از اتاق رفتم پیشش که دلداریش بدم و بوسش کردم...

معمولا سه شنبه ها که کلاسامون تموم میشد می‌رفتیم خونه. قبل از اینکه خداحافظی کنیم همه میگفتن یه حس بدی داریم انگار ما هم مریض شدیم و سرفه میکنیم، بعدش می‌گفتیم شایدم ترسیدیم و توهم زدیم:))

رفتم ترمینال، سرفه های خشک از ترمینال شروع شد، فک کردم شاید به خاطر آب و هواست یا تشنمه، آب معدنی گرفتم. تو اتوبوس هم سرفه ولم نمی‌کرد و هی آب میخوردم، حس میکردم سر جام راحت نیستم و گردنم درد میکرد و هی جابجا میشدم، لحظه به لحظه حالم بدتر میشد. وقتی رسیدم خونه، دیگه توان ایستادن رو پاهام نداشتم، وسایلم انداختم و به مامانم گفتم حالم بده... سه بار رفتم دکتر و درمانگاه، اولش آمپول و سرم نزدم، بعدش مجبور شدم به خاطر بدن درد شددددید. یک هفته دانشگاه نرفتم، یک ماه طول کشید که خوب شدم.

هم اتاقیمون که خودش مریض بود، بستری شده بود و یکی از استاد ها هم مثل من افقی شده بود:))) بقیه هم مشکل خاصی نداشتن تا جاییکه یادمه. 

بعد از یه مدت برامون تعریف کرد یعنی لو داد که وقتی بیمارستان بوده دکتر گفته ویروس اچ وان ان وان گرفته... اون موقع نمیدونسته چیه بعد از اینکه حالش خوب شده بهش گفتن که همون آنفلوآنزای خوکی بوده:/ ...بهتر که نمی‌دونستیم وگرنه ممکن بود روحیمون از دست بدیم... خداروشکر به خیر گذشت:) 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۰۱ ، ۰۶:۵۶
سین ^_^