تشنگی آور به دست...

طبقه بندی موضوعی

یه بنده خدایی خیلی سال پیش وقتی اوایل نوجوونی بودم بهم گفت که زیاد پسرا رو جدی نگیر اینکه خوب برخورد میکنن باهات یا شوخی میکنن یا تحویلت میگیرن فکر نکن دوست دارن بعضی پسرا کلا این مدلی هستن...

قشنگ یادمه کدوم شهر کدوم خونه و کجای خونشون نشسته بودیم که این حرف بهم زد:) ... البته هنوزم متوجه نشدم منظورش به نفر خاصی بود یا نه!!! ولی اشتباه میکرد حداقل در یه موردی که میشناختم ... بیش تر از ده سال طول کشید که متوجه شدم که اون اشتباه میکرد و خودم از همون موقع درست متوجه شده بودم... گاهی هم بعضیا با همین توجه ها و تحویل گرفتنا در تلاش هستن علاقشون نشون بدن... نتیجه اون حرف و بعضی رفتارا این شد که هیچ وقت به تشخیص خودم در این مورد اعتماد نکردم... و بهتر دونستم که برداشتم از رفتار اطرافیان همون حرف اون بنده خدا باشه یعنی هیچ منظوری وجود نداره مگر اینکه خلافش ثابت بشه! البته به اینم فکر میکنم چطوری خلافش میخواد ثابت بشه؟ با حرف؟ شاید دروغ باشه! با حرف و عمل هردو؟ بازم شاید نقش بازی کنه!:(

فیلم و سریال ها پر شده از این حرف ها که بدون تو میمیرم! بدون تو نمیتونم زندگی کنم!! بدون تو چطور زندگی کنم!!! بدون تو...!!!! 

نمیدونی بخندی، گریه کنی یا دلت به حالشون بسوزه یا بگی جمع کن بابا 😁

در مورد عشق و دوست داشتن خیلی سخته حرف زدن و نوشتن مثل ۲+۲ نیست که... توضیح مشخص نداره که... داره؟ هر کسی میتونه نظر و برداشت خودش داشته باشه و درست هم باشه!!!!

یادمه همون اوایل نوجوونی بودم که خواهرم تازه ازدواج کرده بود مثلا با عشق!:) بعد از کلی مشقت هم به هم رسیده بودن مثل این فیلما:) ازش پرسیدم عشق چطوریه؟ چطوری بفهمیم یه نفر دوست داریم؟:) و اونم که در یک نگاه عاشق شده بود، دلیلش بی علتی بود البته کلی ویژگی از طرف ذکر میکرد بعدش می‌گفت فارغ از اینا خودش دوست دارم نمی دونم چرا!!!:)

چرا واقعا؟ چطور میشه که این اتفاق میفته؟ مکانیزمش چیه؟ چرا اون شخص خاص باید باشه یکی دیگه نیست؟😁😅

خلاصه ما که بعد از سال ها تحقیقات میدانی😄 درست متوجه نشدیم عشق چیه!...

ولی به یه نتیجه رسیدم:) 

اینکه اگه به هر دلیلی فکر کردیم( متوجه شدیم) که یه نفر دوست داریم اگه توقف کنیم و نگردیم دنبال خالق اون شخص و عشق، باختیم! و ممکنه حتی یه روزی از عشق و اون شخص خسته بشیم...

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۰۰ ، ۰۶:۴۲
سین ^_^

اگه پسر بودم سوار موتور میشدم و با سرعت می‌روندم و تا میتونستم داد میزدم و با صدای بلند گریه میکردم وقتی دماغم یخ زد و همینطور مخم :) برمیگشتم خونه و میرفتم زیر پتو و لالا.

البته به ماشین سواری هم راضیم همین الان این وقت شب همه جا ساکت؛ شهر، خاموش؛ مردم، خواب. شیشه ماشین بدم پایین و چشمام ببندم و باد سرد بخوره به صورت گرم شده از اشکم... 

 نه من پسرم نه موتوری هست و نه ماشینی و نه همراهی...

حداقل اینجا هست که بنویسم و یه بخشی از ذهن آروم بگیره...

خدایا شکرت♥️

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۰ ، ۰۰:۳۱
سین ^_^

هنوز همه خوابن...:)

وقتی مهمون داریم و جای جای خونه( یه کم اغراق😁) آدم خوابیده و صبح زود میخوای بیدار بشی باید قید روشن کردن یه لامپ از نوع کوچیکش زد... دور ترین سرویس بهداشتی موجود انتخاب کرد، یواش یواش راه رفت😅 نور که نیست از رو کتاب چیزی خوند، اینجاست که گوشی میاد و نجاتت میده و همه چی هم که در دسترسش هست:)

البته به لطف نی نی موجود در خانه:)))) یکی از لامپ ها خاموش نیست و یه ذره نور برای دیدن جلو پا هست که حداقل زمین نخوریم و با صداش ملت بیدار نشن :/

یاد خوابگاه افتادم که ۱۰ نفر توی اتاق بودیم و همین مشکلات بود، یکی می خواست زود بخوابه دو تا دیر!:) یکی زود بیدار می‌شد بقیه دیر! بعد از ظهرها هم که هماهنگ نبود خوابمون البته این وسط خودم قربانی بودم چون شبا به شدت دیر می‌خوابیدم( دوران جاهلیت بود🙄) و صبح زودم که کلاس داشتیم، عصر ها هم وقتی بقیه بیدار میشدن من خوابم میبرد ولی چه خوابی، در کمد باز میشد، در اتاق، در یخچال، و خش خش و پچ پچ و...😑

ولی با این وجود خیلی خوب تونستیم ۱۰ نفری!!! با هم کنار بیایم، خیلی کم پیش اومد که دعوا کنیم و دلخور بشیم از دست هم، یادش بخیر، دلم براشون تنگ شده ولی برای دانشگاه اصلااااا:|

تا الان یکی دو نفر دیگه هم بیدار شدن:) و خورشید خانم هم کم کم داره سر و کلش پیدا میشه:) 

دو تا نکته فراموش شد:) 

یکی اینکه از مهمونا شب بیدار بشه و یهو یه نفر جلوش در حال رژه یا ایستاده یا نشسته باشه ممکنه سکته رو بزنه:) 

و تو تاریکی حواست به مهمون کوچولوی البته نه خیلی کوچولو!:) باشه که از ضربات احتمالی پاش در امان بمونی!

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۰۰ ، ۰۵:۵۸
سین ^_^