تشنگی آور به دست...

طبقه بندی موضوعی

۱۱۰ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

گزیده هایی از کتاب «تکاپوی عاشقانه» نوشته آلن دوباتن:

 

در هفته‌های اخیر در حال مبارزه با میل شدیدِ «زیر گریه زدن» بود.

 

آرزو داشت روزی این حس را تجربه کند که چون یک‌نفر به او اهمیت می‌دهد، پس بعضی از خصلت‌هایش ستوده می‌شوند و بدون اینکه به کره‌ی ماه برود یا رئیس‌جمهور شود، ویژگی‌هایی از زندگی عادی‌اش ارزش خاصی پیدا می‌کنند.

 

 تو خیلی چیزا رو حس می‌کنی که دیگران نمی‌کنن. همه چی رو عمیق حس می‌کنی و به همین دلیل مجبور شدی پوسته‌ای محافظ واسه خودت ایجاد کنی. بیشتر انرژیت صرف این مسئله میشه.

 

نویسنده جای واژه‌ها را مشخص می‌کند تا موقعیتی را به تصویر بکشد که به تنهایی به احساسات خود فکر کنیم و مانند دو عاشق که از کشف هماهنگی‌های خود به هیجان آمده‌اند، خواننده هم کتاب را زمین بگذارد و بگوید: «خدای من، یه نفر دیگه هم همین حس رو داره! فکر می‌کردم فقط من یه نفر این حس رو دارم که...»

 

- می‌دونی مشکل تو چیه؟ تو همه‌چی رو پیچیده می‌کنی. زیاد فکر می‌کنی.

 

روز خوبی را گذرانده بود، چون در کنار او حس کرده بود خودش است. 

 

چون خیلی به خودت سخت می‌گیری، به بقیه هم خیلی سخت می‌گیری. 

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

اگه بخوام به شیوه خود کتاب توصیفش کنم باید بگم اوه مزخرف بود!!:))) ... یک سوم کتاب داستانی رو بیان می‌کنه و دو سومش! تحلیل می‌کنه و از این دو سوم با اغراق یک سومش چرت و پرته! حالا یا واقعا چرت و پرته یا مترجم کارش درست انجام نداده یا به خاطر کلمات پیچیده روانشناسی فلسفی هست. پشیمون نیستم از خوندنش چون حین خوندن فکر میکردم و جملات زیادی رو پسندیدم و باهاش ارتباط برقرار کردم و مورد مهم دیگه اینکه یکی از ویژگی هایی که دارم و شاید بهش بی توجه بودم و می‌تونه نقطه ضعف هم حساب بشه رو فهمیدم. هیچ وقت دوست نداشتم بدهکار بمونم مادی معنوی. ولی انگار گاهی باید اجازه بدی بدهکار باشی مخصوصا معنوی( عاطفی). نباید زود همه چی رو جبران کرد!...

+ کتاب چند روز پیش تموم کردم و شک داشتم در انتشار این نوشته ها!... یه مورد دیگه که در مورد کتاب خوشم نیومد این بود که چند جای کتاب جملاتی رو بی پرده میگه. حاوی بی حیایی و بی اخلاقی.

+ شما هم اینطورید که گاهی  پست های گذشته خودتون میخونید؟ فک کنم یه ساعتی هست دارم پست های قدیمی و نظرات میخونم!:)))!

+ کتاب خاتون و قوماندان که آقای سرباز معرفی کردن شروع کردم به خوندن، اینقدر خوبه که نمی‌تونستم ولش کنم ولی با توجه به صفحاتش دیدم امشب نمی‌رسم تمومش کنم برا همین دست نگه داشتم و گذاشتم برا فردا. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۰۴ ، ۰۳:۰۱
سین ^_^

۱. سر کلاس نهم بودم، به یکی از بچه ها گفتم عکس بگیر، اداره خواسته بود. ساغی با اشاره به مقنعه گفت که این قسمت موهات اومده بیرون. منم ضمن تشکر، گفتم الان مهم نیست همه خانومیم. ساغی یادآور شد که داره ازت عکس میگیره!:)))... اگه ساغی رو میشناختید حق میدادین بهم به خاطر جاخوردن! ذوق کردنم و چشمایی که برق زد از خوشحالی و تشکرات فراوان از ساغی. برا خودش اصلا مهم نیست ولی میدونست برای من مهمه و نمی‌دونم پس بهم گفت. مسخره نمی‌کرد، جدی بود. 

۲. معمولا خواب هایی میبینم مربوط به اتفاقات روز... بعضیاش هم اصلا نمی‌دونم از کجا میاد! فیلم سینمایی یا عجیب غریب و سراسر خنده!

یکی از خواب هایی که برا کلاس نهمی ها تعریف کردم این بود: یه مار میخواد نیشم بزنه! پایین گردنش گرفتم و نمی‌ذارم بهم برسه! تمام قدرتم به کار میبرم که نذارم نیشم بزنه... بعدش انگار ارشادش میکنم و مار واقعی تبدیل به انیمیشن میشه و می‌ره ازدواج می‌کنه و بچه دار میشه!! تو خواب میدونستم جنسیت مار چیه ولی بعدش یادم رفت:)... هنوزم ادامه داشت ولی تا همین جا رو براشون تعریف کردم.

۳. امروز عصر یه خواب باحال و جالب و ناراحت کننده دیدم! به نظرم بخشیش به خاطر حس خوب تذکر ساغی بود! یه بخشی هم برمی گرده به اینکه شمارش معکوس شروع شده برا پایان کلاس ها. هر چقدر بخوام بهش فکر نکنم، اون گوشه های ذهنم حضور داره. اینکه باز هم خداحافظی:)

بخشی از خوابم این بود: سر کلاس بودیم و ساغی داشت از اول آشناییمون که کلاس هفتم بودن می‌گفت که همه زدیم زیر گریه! .... پرواز میکردم! انگار بدون وسیله!!:))) انگار داشتم برا مسابقه تمرین میکردم! و سکانس آخر موقع خداحافظی بود که دانش آموزی برا معلمش که رفته ژست تعظیم و به سجده رفتن میگیره!!!:)))))... اینجا نقش ناظر رو در خواب دارم! چهره دانش آموز هم برام آشنا نیست. الان که دارم می‌نویسمش خنده داره!:))) ولی تو خواب صحنه اثرگذاری بود!:)

۴. چند روز پیش کتاب نه آبی نه خاکی رو خوندم. فوق العاده بود. یکی از دوستان بیان در موردش پست گذاشته بود و معرفی کرده بود تا جاییکه یادمه آقای علیرضا(یا کریم) بود ولی مطمئن نیستم. میخواستم برم مراتب تشکر رو بجا بیارم که یکی از بهترین کتاب ها رو معرفی کردن. 

۵. فک میکنم ساغی می‌تونه مثل مجید بربری بشه! ولی یه راهنما میخواد که اطرافش نیست. خیلی دوست داشتم حتی شده یه ذره مسیرش کج کنم! و بهش کمک کنم ولی خودم بیشتر به کمک نیاز دارم. در این مواقع این فکر میاد به ذهن که کاش آدم بهتری

بودم.

۶. قبل از خواب به این فکر میکردم می‌خوام در مورد امروز و ساغی بنویسم اگه بیان درست نشد چی؟ کجا بنویسم که ثبت بشه و بمونه؟

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۰۴ ، ۲۱:۵۴
سین ^_^

گل

این اواخر گل ها رو میچینن پنج شنبه ها میبرن بهشت زهرا...

فلفل دلمه

فلفل دلمه:)

گوجه گیلاسی

گوجه گیلاسی، یکیش قرمزه، پیداش کنید:))

نی نی پرتقال

نی نی پرتقال😁... امروز قبل از ظهر بارون اومد... الحمدلله.

 

+ امروز عصر کتاب نه آبی نه خاکی رو شروع کردم به خوندن، همون صفحات اول عاشقش شدم!!... بیشتر از نصف کتاب خوندم، هم دوست دارم خوندن ادامه بدم تا بدونم چی میشه، هم دوست ندارم تموم بشه. جملات ، محتوا و حال و هوای کتاب دوست داشتنیه...مثل اینکه دکتر تجویز کرده باشه از عشق نشنو و نبین و حرف نزن که برات مثل سم میمونه! ولی به حرفش گوش نمی‌دم مثل بیمار دیابتی عشق شیرینی!

+ خبر بد اینه که مدرسه ها زود تر از اون چیزی که انتظار داشتم داره تعطیل میشه...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۰:۰۰
سین ^_^